محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2817
تاريخ الطبرى ( فارسي )
اما محمد بن سيرين دربارهء پيشامد حجر چنين گويد : يك روز جمعه زياد سخن مىكرد و بسيار گفت و نماز عقب افتاد ، حجر بن عدى به دو گفت : « نماز » اما زياد همچنان به سخن كردن بود . باز گفت : « نماز » و او به كار سخن كردن بود و چون حجر بيمناك شد كه وقت نماز بگذرد دست به مشتى ريگ برد و براى نماز برخاست ، مردم نيز با وى برخاستند و چون زياد چنين ديد فرود آمد و با مردم نماز كرد و چون نماز را به سر برد دربارهء كار حجر به معاويه نوشت و بد او بسيار گفت . گويد : معاويه نوشت كه وى را بند آهنين نه و سوى من فرست و چون نامهء معاويه بيامد قوم حجر خواستند از او حمايت كنند ، اما حجر گفت : « نه ، شنواى و اطاعت . » گويد : پس بند آهنين بر او نهادند و پيش معاويه بردند كه چون بر او در آمد گفت : « اى امير مؤمنان درود بر تو باد و رحمت و بركات خدا » معاويه گفت : « به خدا نمىبخشمت ، ببريد و گردنش را بزنيد . » گويد : حجر را از پيش معاويه بيرون آوردند . به كسانى كه كارش را به عهده داشتند گفت : « بگذاريد دو ركعت نماز كنم . » گفتند : « بكن . » گويد : پس دو ركعت نماز كرد ، و كوتاه كرد ، آنگاه گفت : « اگر جز آنچه منظور دارم گمان نمىبرديد دوست داشتم كه نمازم از آنچه بود درازتر شود اما اگر در آن نمازها كه از پيش بود چيزى نباشد در اين نيز چيزى نيست . آنگاه به كسان خويش كه آنجا بودند گفت : « بند آهنين را بر مداريد و خونم را مشوييد كه فردا با معاويه در جاده [ 1 ] رو به رو مىشوم . » گويد : آنگاه وى را پيش آوردند و گردنش را بزدند . هشام گويد : وقتى از محمد دربارهء غسل شهيد مىپرسيدند حديث حجر را
--> [ 1 ] كلمه متن .